شمارهٔ ۱
خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی با اهل صفا همدم و همدرد شوی غایب مشو از درد دل خویش دمی مستحضر درد باش تا مرد شوی
۲۴ شعر از عطار نیشابوری
خواهی که ز شغل دو جهان فرد شوی با اهل صفا همدم و همدرد شوی غایب مشو از درد دل خویش دمی مستحضر درد باش تا مرد شوی
چندان که به جهد اسب جان میرانم چون مینگرم هنوز در زندانم از بس که زدم آه ز درد دل ریش بیم است که با آه برآید جانم
بیم است که نه پرده گردون سحری برهم سوزم ز سوز دل چون جگری چون بلبل مست در بهار از غم عشق مینالم و هیچ کس ندارد خبری
کس را چه خبر ز آه دلسوز دلم وز واقعه قیامت افروز دلم امروز چنانم که به فردا نرسم فردای قیامت است امروز دلم
در عشق خلاصه جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صدواقعه روزفزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه