بخش ۱ - المقالة الثامنة و الثلثون
سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره
۱۰ شعر از عطار نیشابوری
سالک بگذشته از خیل خیال پیش عقل آمد بجسته از عقال گفت ای دستور حل و عقد ملک نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک خرقه تکلیف دین بر قد تست تا بحد نیستی سر حد تست ذره گر نیستی بگرفته ای ذره
بامدادی شد بر سلطان ایاس خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس صد شکن در گرد ماه افکنده بود هر شکن صد پادشاه افکنده بود شاه را پیوسته رو با روی او حاجبی نزدیکتر ابروی او شاه درچشم سیاهش خیره ب
چون سکندر با حکیم و با خفیر ماند اندر غار تاریکی اسیر هیچکس البته ره نشناخت باز جمله درماندند و شد کاری دراز متفق گشتند آخر سر بسر تا خری در پیش باشد راهبر پیش در کردند خر تا راه ب
بلعمی کو مرد عهد خویش بود چارصد سالش عبادت بیش بود کرده بود او چار صد پاره کتاب جمله در توحید و در رفع حجاب چارصد روز و شبش در یک سجود غرقه کرده بود دریای وجود یک شب از شبها شبی بس
بود پیری عاجز و حیران شده سخت کوش چرخ سرگردان شده دست تنگی پایمالش کرده بود گرگ پیری در جوالش کرده بود بود نالان همچو چنگی ز اضطراب پیشه او از همه نقلی رباب نه یکی بانگ ربابش میخری
در بر دیوانه شد عاقلی دید آن دیوانه را غمگین دلی گفت غمگین از که گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای میبترسم زو و گر دیدن بود جمله را زو روی ترسیدن بود چون نترسند از کسی خلقان ه
در شبی کز میغ شد عالم سیاه بود مجنونی در افتاده به راه در بیابانی میان رعد و برق کرده برقش سوخته بارانش غرق دیده پرخون راه میبرید سخت بادلی پر بیم میترسید سخت هاتفیش آواز داد از قع
بود مجنونی همه در دشت گشت گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر خوش باستادی و میکردی نظر صد هزاران خلق بودی پیش و پس میدویدندی همه سر پر هوس او نظر میکردی استاده خم
بر زفان میراند یحیی بن المعاد کای خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان هست یکسر قیصری خانه هاتان کسروی نه حیدری جامه هاتان جمله خاتونی شده مرکبانتان جمله قارونی شده رویهاتان گشته ظلمانی
خلق از حجاج بسیاری گریست زآنکه با او کس نمی یارست زیست جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت از شما من راز نتوانم نهفت خویشتن را بنگرید ای مردمان تا چه بد خلقید حق را این زمان کو چو من