(۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد
بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن
۱۵ شعر از عطار نیشابوری
بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن
عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد چو گل جان را بجای جامه شق کرد چو مرد از شرم زن را آنچن
چو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت که شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار کردی بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو از گشت جهان پاک چرا چون می شدی می
یکی دیوانه بی پا و سر بود که هر روزش زهر روزی بتر بود دلش بگرفته بود از خلق وز خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش زبان بگشاد کای داننده راز چو نیست این آفرینش را سری باز ترا تا کی