(۵) حکایت شبلی با سائل رحمه الله
عطار نیشابوریمگر شبلی به مجلس بود یک روز
یکی پرسید ازو کای عالم افروز
بگو تا کیست عارف گفت آنست
که گر در پیش او هر دو جهان است
به یک موی مژه برگیرد از جای
که عارف آورد هم بیش ازین پای
یکی پرسید ازو روزی دگربار
که عارف کیست ای استاد اسرار
چنین گفت او که عارف ناتوانی
که نارد تاب این دنیا زمانی
یکی برجست و گفت ای عالم افروز
تو عارف را چنین گفتی فلان روز
کنون امروز می گویی چنین تو
تناقض می نهی در راه دین تو
جوابی داد شبلی روشن آن روز
که ای سایل نبودم من من آن روز
ولی چون من منم امروز عاشق
ازین بهتر جوابت نیست صادق
هر آنکو یک جهت بیند جمالی
نباشد دیدن او را کمالی
بباید دید نیکی و بدی هم
مقامات خودی و بی خودی هم
ولی چون آن همه پیوسته بینی
بد و نیکش همه در بسته بینی
اگر بینی بدی نیکو بود آن
برای آنکه آن از او بود آن
ز معشوقت مبین عضوی بریده
به هم پیوسته بین چون اهل دیده
ز یک عضوش مشو از دست زنهار
که هفت اندام باید دید هموار
که چون هم خانه و هم سقف بینی
جهانی عشق بر خود وقف بینی
