بیان وادی فقر
بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا عین وادی فراموشی بود لنگی و کری و بیهوشی بود صد هزاران سایه جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو بحرکلی چون بجنبش کرد رای نقشها ب
۷ شعر از عطار نیشابوری
بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا عین وادی فراموشی بود لنگی و کری و بیهوشی بود صد هزاران سایه جاوید تو گم شده بینی ز یک خورشید تو بحرکلی چون بجنبش کرد رای نقشها ب
پادشاهی ماه وش خورشید فر داشت چون یوسف یکی زیبا پسر کس به حسن او پسر هرگز نداشت هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت خاک او بودند دلبندان همه بنده رویش خداوندان همه گر به شب از پرده پیدا
یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکر
پاک دینی کرد از نوری سؤال گفت ره چون خیزد از ما تا وصال گفت ما را هر دو دریا نار و نور می بباید رفت راه دور دور چون کنی این هفت دریا باز پس ماهیی جذبت کند در یک نفس ماهیی کز سینه چ
عاشقی روزی مگر خون می گریست زو کسی پرسید کین گریه زچیست گفت می گویند فردا کردگار چون کند تشریف رویت آشکار چل هزاران سال بدهد بردوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا به خود آ
صوفیی می رفت چون بی حاصلی زد قفای محکمش سنگین دلی با دلی پر خون سر از پس کرد او گفت آنک از تو قفایی خورد او قرب سی سالست تا او مرد و رفت عالم هستی به پایان برد و رفت مرد گفتش ای هم
یک شبی معشوق طوس آن بحر راز با مریدی گفت دایم در گداز تا چو اندر عشق بگدازی تمام پس شوی از ضعف چون مویی مدام چون شود شخص تو چون مویی نزار جایگاهی سازدت در زلف یار هرک چون مویی شود