گفتار عاشقی که از بیم قیامت میگریست
عطار نیشابوریعاشقی روزی مگر خون می گریست
زو کسی پرسید کین گریه زچیست
گفت می گویند فردا کردگار
چون کند تشریف رویت آشکار
چل هزاران سال بدهد بردوام
خاصگان قرب خود را بار عام
یک زمان زانجا به خود آیند باز
در نیاز افتند خو کرده به ناز
زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیده خویشم نهند
چون کنم آن یک نفس با خویش من
می توان کشتن ازین غم خویشتن
تا که با خود بینیم بد بینیم
با خدا باشم چو بی خود بینیم
آن زمان کز خود رهایی باشدم
بی خودی عین خدایی باشدم
هرک او رفت از میان اینک فنا
چون فنا گشت از فنا اینک بقا
گر ترا هست ای دل زیر و زبر
بر صراط و آتش سوزان گذر
غم مخور کاتش ز روغن در چراغ
