(۱) حکایت شیخ با ترسا
یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با ا
۱۴ شعر از عطار نیشابوری
یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با ا
چنین نقلست کز آحاد امت گروهی را کند بی بهره رحمت خطاب آید که ایشان را هم اکنون سوی دوزخ برید آغشته در خون بآخر بر لب دوزخ بیکبار ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار خطاب آید ز حضرت آشکار
مگر سلطان دین محمود پیروز ایاز خویش را پرسید یک روز که از چه رشک آید در جهانت جوابی راست خواهم زین میانت چنین گفت او که در رشکم همه جای ازان سنگی که مالی در کف پای دلم از رشک سنگت
مگر یک روز مجنون در نشاطی نشسته بود در پیش رباطی یکی دیوار بود از گج ببسته در آنجا لیلی ومجنون نشسته خوشی می گفت اگر عمری دویدم هم آخر هر دو را با هم بدیدم مگر در خواب می بینم من ا
بزرگی گفت از پیران این راه که تا بشناختم حق را از آنگاه مرا نه امن و نه ناایمنی هست نه با کس دوستی نه دشمنی هست کنون من گفتم اسراری که شاید تو هم زین پس بکن کاری که باید