بخش ۱ - المقالة الثالثة عشره
سالک سرگشته چون مستی خراب شد دلی پرتاب پیش آفتاب گفت ای سلطانسرگیتی نورد در جهان بسیار دیده گرم و سرد ای بفیض و روشنی برده سبق بوده برچارم سما زرین طبق گرم کردی ذات ذریات را عاشقی
۶ شعر از عطار نیشابوری
سالک سرگشته چون مستی خراب شد دلی پرتاب پیش آفتاب گفت ای سلطانسرگیتی نورد در جهان بسیار دیده گرم و سرد ای بفیض و روشنی برده سبق بوده برچارم سما زرین طبق گرم کردی ذات ذریات را عاشقی
خسروی روزی غلامی میخرید کافتابش پیش مرکب میدوید در نکو رویی کسی همتا نداشت شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت چون ببالا سرو وار استاده بود سرو او را بنده آزاده بود از رخ او هم قمر در وی
در رهی محمود میشد با سپاه دید پیری پشته در بسته براه پیش اوشد خسرو صاحب کمال گفت ای پیر این چه داری در جوال گفت تا شب ای شه پیروز من خوشه بر میچیده ام امروز من این جوال از خوشه پر
سایلی خفاش را گفت ای ضعیف بیخبر ماندی ز خورشید شریف ای همه روزت شب تیره شده از فروغی چشم تو خیره شده در شب تیره بسی گردیده تو رشته تایی روشنی نادیده تو گر تو با خورشید میآمیزیی از
کردروزی چند سارخگی قرار بر درختی بس قوی یعنی چنار چون سفر را کرد آخر کار راست از چنار کوه پیکر عذر خواست گفت زحمت دادمت بسیار من زحمتی ندهم دگر این بار من مهر برداشت از زفان حالی چ
پادشاهی در رهی میشد پگاه خاک بیزی میگذشت آنجایگاه پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز کای خدا بر فرق کردم خاک ریز گر مرا بایست رفتن سوی کار تاکنون در کار بودم بی قرار ور پگه بایست کردن ع