بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون
سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
سالک آتش دل شوریده حال شد ز خیل حس برون پیش خیال گفت ای در اصل یک ذات آمده پنج محسوست مقامات آمده تو یکی و جمله پاک و نجس میکنی ادراک همچون پنج حس شم و ذوق و لمس با سمع و بصر کرده
در رهی میرفت بس زیبا زنی دید مردی چشم زن چون رهزنی چشم زن در چشم زخمی ره زدش تیر مژگان برجگر ناگه زدش زن روان شد مرد بر پی شد روان زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان چیست حالت گفت چشم
رفت دزدی در سرای رابعه خفته بود آن مرغ صاحب واقعه چادرش برداشت راه در نیافت باز بنهاد و بسوی در شتافت بازبرداشت و بیامد ره ندید باز چون بنهاد شد درگه پدید گشت عاجز هاتفیش آواز داد
شد مگر معشوق طوسی ناتوان در عیادت رفت پیشش یک جوان فاتحه آغاز کرد آنجایگاه تا دمد بادی بران مجنون راه گفت اگر دادم بخواهی داد تو چون بخوانی بر حق افکن داد تو هیچ درخور نیست این درو
بود محمود و حسن در بارگاه گشته هم خلوت وزیر و پادشاه نه یکی آمد نه یک تن راه خواست نه گدایی قرب شاهنشاه خواست هیچکس در دادخواهی ره نجست هم رعیت هم سپاهی ره نجست بود بر درگاه آرامی