بخش ۱ - المقالة العاشر
سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز
آن یکی دیوانه عالی مقام خضر او را گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زانکه خوردی آب حیوان چندگاه تا بماند جان تو تا دیرگاه من برآنم تا بگویم ترک جا
گفت هارون عشق مجنون میشنود آن هوس او را چو مجنون در ربود خواست تا دیدار لیلی بیند او پیش لیلی یک نفس بنشیند او خواست لیلی را و چون کردش نگاه سهل آمد روی او در چشم شاه خواند مجنون ر
سایلی پرسید از آن دانای پاک کاخرت چیست آرزو در زیر خاک گفت آنجا بایدم جان در میان در میان جان جمال حق عیان چشم از هر سویم آورده درو بی تشوش رویم آورده درو تا قیامت همچنان خوش مانده
داشتی در راه ایاز سیمبر خانه هر روز بگشادیش در در درون خانه رفتی او پگاه پس از انجا آمدی نزدیک شاه این سخن گفتند پیش شهریار شهریار آنجایگه شد بی قرار خواست تا معلوم گرداند تمام تاد