حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت
گفت چون اسکندر آن صاحب قبول خواستی جایی فرستادن رسول چون رسد آخر خود آن شاه جهان جامه پوشیدی و خود رفتی نهان پس بگفتی آنچ کس نشنوده است گفتی اسکندر چنین فرموده است در همه عالم نمی
۴ شعر از عطار نیشابوری
گفت چون اسکندر آن صاحب قبول خواستی جایی فرستادن رسول چون رسد آخر خود آن شاه جهان جامه پوشیدی و خود رفتی نهان پس بگفتی آنچ کس نشنوده است گفتی اسکندر چنین فرموده است در همه عالم نمی
چون ایاز از چشم بد رنجور شد عافیت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت می رو تا به نز
پادشاهی بود بس صاحب جمال در جهان حسن بی مثل و مثال ملک عالم مصحف اسرار او در نکویی آیتی دیدار او می ندانم هیچ کس آن زهره یافت کو تواند از جمالش بهره یافت روی عالم پر شد از غوغای او
بعد از آن مرغان دیگر سر به سر عذرها گفتند مشتی بی خبر هر یکی از جهل عذری نیز گفت گر نگفت از صدر کز دهلیز گفت گر بگویم عذر یک یک با تو باز دار معذورم که می گردد دراز هر کسی را بود ع