بخش ۱ - المقالة التاسعة عشره
سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده
طالبی مطلوب را گم کرده بود روز و شب سر در جهان آورده بود از غم جان وجهان بفریفته در جهان میرفت جانی شیفته پای از سر در طلب نشناخت او خویش را نعلین آهن ساخت او پس جهان صدباره چون پی
صوفیی رادید یک روزی نظام در وفا و عهد و در صفوت تمام گفت از من هرچه میخواهی بخواه زآنکه تو محتاجی و من پادشاه گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز گفت اگر چیزی
بس عجب دیوانه فرتوت بود دایمش نه جامه و نه قوت بود عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غرقه دیرینه این بحر ژرف روز و شب میسوختی از عشق دوست هرکه میسوزد ز عشق او نکوست روزگاری بود تا در صد
هندویی بودست چون شوریده در مقام عشق صاحب دیده چون براه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج
رابعه یک روز در وقت بهار شد درون خانه تاریک و تار سر فرو برد از همه عالم بزیر همچنان میبود خوش خوش تا بدیر پیش او شد زاهدی گفت این زمان خیز بیرون آی وبنگر در جهان تا ببینی صنع رنگا
آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله ست ای پسر گفت اگر هستی کلوخی بیخبر اینکت کعبه ست در سنگی نگر کعبه عشاق مولی آمدست آن مجنون روی لیلی آمدست چون تو نه اینی نه آن هستی کلو
در حرم بادی مگر میجسته بود شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود جمله استار کعبه در هوا خوش همی جنبید از باد صبا شیخ را خوش آمد آن از جای جست درگرفت آن دامن پرده بدست گفت ای رعنا عروس سر فراز
کرد عمرو قیس را مردی سؤال گفت اگر فردا خدای ذوالجلال سر بدوزخ در دهد ناگه ترا در چه شغلی ره بود آنگه ترا گفت برگیرم عصا و رکوه میزنم در گرد دوزخ خطوه زار میگویم که این زندان اوست و