(۱) حکایت بلُقیا و عفّان
برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر ج
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر ج
بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه گروهی گرم رو را دید در راه که می رفتند بر یک شیوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای یکی را شاد بر گردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته مگر پرسید آن شیخ زمانه
مگر یک روز مجنون فرصتی یافت بر لیلی نشستن رخصتی یافت ز مجنون کرد لیلی خواستاری که ای عاشق بیاور تا چه داری زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه نه آبم ماند در عشق تو نه چاه ندارم در جگر آبی
مگر یک روز می شد با سپاهی ولی بر روی شادروان براهی درآمد خاطرش از ملک ناگاه که کیست امروز در عالم چو من شاه فرو شد گوشه زان قصر عالی سلیمان بانگ زد بر باد حالی که شادروان چرا کردی
غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه چو خورشیدی به نیکویی جمالش خلایق جمله مایل بر وصالش خم زلفش که دام عنبرین داشت همه هندوستان در زیر چین داشت بلی گر زلف او در چین نبو