(۵) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام
عطار نیشابوریچو یوسف را در افکندند در چاه
درآمد جبرییل از سدره ناگاه
که دل خوش دار در درد جدایی
که خواهد بود زین چاهت رهایی
تو را برهاند از غم حق تعالی
دهد از ملکت مصرت کمالی
نهد تاجی ز عزت بر سر تو
فرستد مصریان را بر در تو
جهان در زیر فرمان تو آرد
جهانی خلق مهمان تو آرد
بیارد ده برادر را که داری
برای نان به پیش تو بخواری
علی الجمله بگو با من درین چاه
که چون چشمت برایشان افتد آنگاه
بزندان شان کنی یا دار سازی
و یا از بهر کشتن کارسازی
و یا از زخم چوب و تازیانه
ز هر یک خون کنی جویی روانه
چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل
که چون آیند خوانمشان بتعجیل
نه از بفروختن گویم نه ازچاه
