بخش ۱ - المقاله الثانی عشر
الا ای سر به غفلت در نهاده به دنیا دین خود بر باد داده که گفتت داوری کن با فلک تو جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی ز بس که اندیشه
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
الا ای سر به غفلت در نهاده به دنیا دین خود بر باد داده که گفتت داوری کن با فلک تو جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی ز بس که اندیشه
شبی آن پیر زاری کرد بسیار که یارب این حجاب از پیش بردار حجابش چون نماند و او فرو دید دو عالم چون پیازی توبه تو دید به هر تویی جهانی پر رونده چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده گروهی سر ن
چنین گفته ست آن دریای پر نور که خاک او به خرقان ست مستور که در عالم فقیر آنست کامل که اندر فقر خود باشد سیه دل بگویم با تو این معنی مکن جنگ که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ سواد وجه فق
بر آن پیر زن شد مرد مهجور که برگو سرگذشتی گفت هین دور سرکس می ندارم این زمان من که سرگم کرده ام این ریسمان من ببین چندین طلب کار دگرگون زفان ببریده و سر داده بیرون چه گویم چون زفان
عزیزی گفت از عرش دل افروز خطاب آید بخاک تیر هر روز که آخر از خدا آنجا خبر نیست خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست همه حیران و سرگردان بماندیم درین وادی بی پایان بماندیم که می داند که ح