بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریبر محمود شد دیوانه ای خوار
که هستم بر ایازت عاشق زار
بدو محمود گفت ای خوار مانده
ز بهر لقمه ای غم خوار مانده
همه عالم مرا زیر نگین است
که ملک من همه روی زمین است
شمار لشگرم سیصد هزار است
سلاح و اسب و گنجم بی شمار است
بر من چارصد پیل است دربند
ندیمان و حکیمان هنر مند
منش با این همه می دوست دارم
همه مغزم نه چون تو پوست دارم
مراست این ملکت و این کامکار ی
من این دارم که گفتم تو چه داری
بخندید آن زمان دیوانه و گفت
که نتوانی به گل خورشید بنهفت
تو ای غافل کژی در عشق و من راست
ز دیوانه شنو شاها سخن راست
