حکایت بوتیمار
پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمار خویش بر لب دریاست خوش تر جای من نشنود هرگز کسی آوای من از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی بر لب دریا نشینم دردمند دای
۲ شعر از عطار نیشابوری
پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمار خویش بر لب دریاست خوش تر جای من نشنود هرگز کسی آوای من از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی بر لب دریا نشینم دردمند دای
دیده ور مردی به دریا شد فرود گفت ای دریا چرا داری کبود جامه ماتم چرا پوشیده ای نیست هیچ آتش چرا جوشیده ای داد دریا آن نکو دل را جواب کز فراق دوست دارم اضطراب چون ز نامردی نیم من مر