بخش ۱ - المقالة الثانیة و العشرون
سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز
در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا
بود آن دیوانه دل برخاسته وز غم بی نانیش جان کاسته میگریست از غم که یک نانش نبود چون نبودش نان غم جانش نبود آن یکی گفتش که مگری ای نژند کان خداوندی که این سقف بلند بی ستونی در هوا ب
بر شره میخورد مجنونی طعام شکر حق میگفت شکری بردوام کای خداوندی که جان و تن ز تست شکر تو از من طعام من ز تست تو طعامم میفرستی ز آسمان شکر من بر میفرستم هر زمان میفرست اینجا فرو هر د
نازنین شوریده درگاه بود پیشش آمد زاهدی در راه زود گفت میگوید خداوندت سلام نازنین گفتش که تو برگیر گام از فضولی دست کن کوتاه تو زانکه هیچ از حق نه آگاه تو کار حق بر تو کجا مبنی بود