بخش ۱ - المقالة الخامسة و العشرون
سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چر
۷ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چر
شیر دین سفیان ثوری شمع شرع گفت قوم خویش را کای جمع شرع لذت و خوشی خوردن در طعام بیش چندان نیست کز لب تا بکام این قدر ره صبر کن آسان بود تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود میزنی بیهوده هم
موسی عمران یکی شاگرد داشت کو به استادی بسی سر میفراشت شد به شهری دور از موسی مگر مینیامد دیرگاه از وی خبر جست بسیاری ازو موسی نشان محو شد گفتی نشانش از جهان در رهی یک روز موسی میدو
آن یکی را دیگری سخت بز گرفتی تو مرا ای شور بخت گفت مجنونیش چون هستی تو خر گر بزی بیشت نگیرد غم مخور هرکه او صورت پرستی پیشه کرد کی تواند از صفت اندیشه کرد اصل صورت نفس شهوانی تست ا
بود برنایی بغایت کاردان تیز فهم و زیرک و بسیار دان از شره پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش
در رهی می شد سنایی بی قرار دید کناسی شده مشغول کار سوی دیگر چون نظر افکند باز یک مؤذن دید در بانگ نماز گفت نیست این کار خالی از خلل هر دو را می بینم اندر یک عمل زآنکه هست این بی خب
مرگ را مردی بجان مشتاق شد پیش خواجه بوعلی دقاق شد گفت من از دست شیطان رجیم می ندارم ذره از مرگ بیم هر دمم جان گوییا شیطان برد مرگ نیکوتر بود گر جان برد خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخ