بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون
سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گ
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گ
مصطفی چون آمد از معراج در وام میخواست از جهودی جومگر از برای قوت جو میخواستش وان جهود سگ گرو میخواستش هر دو عالم دید آن شب ارزنی روز دیگر جو نبودش یک منی لاجرم چون این و آن یکسانش
از اکابر بود شیخی نامدار دید در خواب آن بزرگ کامگار کو براهی میشدی روشن چو ماه یک فرشته آمدی پیشش براه پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست گفت عزم من بدرگاه خداست آن فرشته گفتش آخر شرم دا
بایزید از خانه میآمد پگاه اوفتاد آنجا سگی با او براه شیخ حالی جامه را در هم گرفت زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت سگ زفان حال بگشاد آن زمان گفت اگر خشکم مکش از من عنان ورترم هفت آب و یک
دعویی بد صوفی درویش را سوی قاضی برد خصم خویش را صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه بینت را خواستش قاضی گواه رفت صوفی ودل از بند آورید در گواهی صوفیی چند آورید قاضیش گفتادگر باید گواه برد
عورتی را کودکی گم گشته بود دل از آن دردش بخون آغشته بود در میان راه میشد بیقرار وز غم آن طفل مینالید زار صوفیی گفتش منال ای نیک زن پیشه کن تسلیم و فال نیک زن غم مخور گر تو نیابی ای
مالک دینار شب بیدار بود روز نیز از سوز دل در کار بود چون بروز آورد شبهای دراز همچو شبها در گرفت از روز باز روز و شب صبر وقرارش رفته بود این چنین کس چون تواند خفته بود دختری بودش جگ
بود درویشی بغایت غم زده آن یکی گفتش که ای ماتم زده غم به در کن زآنکه من هم کرده ام گفت چندین غم نه من آورده ام این زمان من روز و شب در ماتمم کآن تواند برد کآورد این غمم این همه غم
در میان جمع یک صاحب کمال کرد محی الدین یحیی را سؤال کان همه منصب که پیدا ونهان مصطفی را بود در هر دوجهان از چه گفت او کاشکی از بحر جود حق نیاوردی مرا اندر وجود آنکه جمله از برای او