بخش ۱ - المقالة التاسعة و العشرون
سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم
بنده را امتحان میکرد شاه خواند یک روزیش پیش خود پگاه گفت این دم دامن من بر سرآر با من از یک جیب آنگه سربرآر تا چو با من یک گریبانت بود هرچه آن من بود آنت بود چون میان ما یکی حاصل ش
آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد هست دنیا بر مثال کشتزار هم شب و هم روز باید کشت و کار زانکه عز و دولت دین سر ب
پور ادهم کو دلی بیخویش داشت قرب صد اشهب در آخور بیش داشت گرچه دارالملک حکمش بلخ شد بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد جان شیرینش که پر تعظیم بود یافت قلب بلخ کابراهیم بود چون غم فقرش درآمد ش
گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله آمدند آن جمع بهر زاد راه بر در مجلس که ما را زاد خواه زانکه ما را ره زدند و کاروان
آن جوانی بود الحق بی خبر رفت پیش شیخ حلوایی مگر گفت من عمری بخون گردیده ام بی سر و بن سرنگون گردیده ام هم ریاضتها کشیدم بیشمار هم شب و هم روز بودم بیقرار نه بدیدم هیچ در عمری دراز
سایلی پرسید از آن شوریده حال گفت اگر نام مهین ذوالجلال می شناسی بازگوی ای مرد نیک گفت نان است این بنتوان گفت لیک مرد گفتش احمقی و بی قرار کی بود نام مهین نان شرم دار گفت در قحط نشا
ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال کز کجا سازی تو قوتی حسب حال گفت از روزی دهنده بازپرس روزیم او میدهد زو راز پرس چون بظاهر روزییی بینی حلال میمکن از باطن روزی سؤال ترک جان پاک هر روزی ک
شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع میشد اندر شارعی با جمع شرع بود آن وقتی نظام الملک خرد اطلسش مییافتند او زیر برد با گروهی کودکان بیخبر گوی میزد در میان رهگذر شیخ را با قوم چون از دور دید