حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او میآورد
بوسعید مهنه در حمام بود قایمش افتاده مردی خام بود شوخ شیخ آورد تا بازوی او جمع کرد آن جمله پیش روی او شیخ را گفتا بگو ای پاک جان تا جوان مردی چه باشد در جهان شیخ گفتا شوخ پنهان کرد
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
بوسعید مهنه در حمام بود قایمش افتاده مردی خام بود شوخ شیخ آورد تا بازوی او جمع کرد آن جمله پیش روی او شیخ را گفتا بگو ای پاک جان تا جوان مردی چه باشد در جهان شیخ گفتا شوخ پنهان کرد
بوسعید مهنه با مردان راه بود روزی در میان خانقاه مستی آمد اشک ریزان بی قرار تا دران خانقاه آشفته وار پرده از ناسازگاری بازکرد گریه و بدمستیی آغازکرد شیخ کو را دید آمد در برش ایستاد
چون سلیمان کرد با چندان کمال پیش موری لنگ از عجز آن سؤال گفت برگوی ای ز من آغشته تر تا کدامین گل به غم بسرشته تر داد آن ساعت جوابش مور لنگ گفت خشت واپسین در گور تنگ واپسین خشتی که
در رهی می رفت پیری راهبر دید از روحانیان خلقی مگر بود نقدی سخت رایج در میان می ربودند آن ز هم روحانیان پیر کرد آن قوم را حالی سؤال گفت چیست این نقد برگویید حال مرغ روحانیش گفت ای پ
صوفیی را گفت آن پیر کهن چند از مردان حق گویی سخن گفت خوش آید زنان را بردوام آنک می گویند از مردان مدام گر نیم زیشان ازیشان گفته ام خوش دلم کین قصه از جان گفته ام گر ندارم از شکر جز