(۱) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی
مگر یک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی نیامد کار این با کار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست کسی گفتش چرا خاموش بودی نگفتی تو حدیثی نه شنودی جوابش داد عباسه پس آنگاه که
۱۶ شعر از عطار نیشابوری
مگر یک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی نیامد کار این با کار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست کسی گفتش چرا خاموش بودی نگفتی تو حدیثی نه شنودی جوابش داد عباسه پس آنگاه که
بغزالی مگر گفتند جمعی که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی بترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چون دهد دست چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه بیک بار کسی نزدیک بوشهدی فرستا
دعا می کرد آن دانننده دین جهانی خلق می گفتند آمین یکی دیوانه گفت آمین چه باشد که آگه نیستم تا این چه باشد بدو گفتند آمین آن بود راست کامام خواجه از حق هرچه درخواست چنان باد و چنان
یکی دیوانه بودی بر سر راه نشسته بر سر خاکستر آنگاه زمانی اشک چون گوهر فشاندی زمای نیز خاکستر فشاندی یکی گفت ای بخاکستر گرفتار چرا پیوسته می گریی چنین زار چنین گفت او که پر شورست جا
بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز