شمارهٔ ۱
هر جان که بدان سر معما نرسید در شیب فرو رفت و به بالا نرسید بیچاره دل کسی که از شومی نفس در قطرگی افتاد و به دریا نرسید
۳۰ شعر از عطار نیشابوری
هر جان که بدان سر معما نرسید در شیب فرو رفت و به بالا نرسید بیچاره دل کسی که از شومی نفس در قطرگی افتاد و به دریا نرسید
ای جان تو در ذل جدایی قانع گشته دل تو به بی وفایی قانع این سخت نیایدت که میباید بود سلطان بچه ای را به گدایی قانع
هرگاه که سر معرفت یابی باز هر لحظه هزار منزلت یابی باز چه سود که خویش را به صورت یابی کار آن باشد که در صفت یابی باز
چون مرغ دلم حوصله راز نیافت چون چرخ طریق جز تک و تاز نیافت گویند چرا میننشیند دل تو چون بنشیند چو جای خود باز نیافت
ای مرد فسرده راز مینشناسی یک نکته به جز مجاز مینشناسی مردی خرفی بماندهای بر سر کوی کوری و کری و باز مینشناسی