بخش ۱ - المقالة الرابعه
سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو
نوح پیغامبر چو از کفار رست با چهل تن کرد بر کوهی نشست بود یک تن زان چهل کس کوزه گر برگشاد او یک دکان پر کوزه در جبرییل آمد که می گوید خدای بشکنش این کوزه ها ای رهنمای نوح گفتش آن ه
عیسی مریم که بودی شاد او چون زمرگ خویش کردی یاد او با چنان بسطی که بودی حاصلش آن چنان بیمی فتادی در دلش کز عرق آغشته گشتی جای او وان عرق خون بود سر تا پای او
چون برآمد جان باقی از خلیل باز پرسیدش خداوند جلیل کای ز کل خلق نیکو بخت تر در جهان چه چیز دیدی سخت تر گفت اگر کشتن پسر را سخت بود در سقر دیدن پدر را سخت بود در میان آتشم انداختی رو
چون سکندر را مسخر شد جهان وقت مرگ او درآمد ناگهان گفت تابوتی کنید از بهر من دخمه سازید پیش شهر من کف گشاده دست من بیرون کنید نوحه بر من هر زمان افزون کنید تا زمال و لشکر و ملک و شه