بخش ۱ - المقالة السادتة و الثلثون
سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو م
۱۲ شعر از عطار نیشابوری
سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو م
کرد مجنونی بگورستان نشست مرده را سر در آورده بدست موی از آن سر پاک برمیکند زود در میان خاک می افکند زود سایلی گفتش چه میجویی ازین گفت ای غافل چرا گویی چنین می نگنجیدست این سر در جه
آن یکی عیسی مریم را چه گفت گفت ای طاق ترا خورشید جفت از چه خود را مینسازی خانه گفت آخر من نیم دیوانه هرچه نبود تا ابد همبر مرا آن کجا هرگز بود در خور مرا هرچه آن با تو فرو ناید به
خسروی میرفت در صحرا و شخ با سپاهی در عدد مور و ملخ جمله صحرا غبار و گرد بود بانگ پیل و کوس و بردا برد بود بود بر ره شاه را ویرانه خفته بر دیوار آن دیوانه شاه چون پیش آمدش او برنخاس
گفت وقت حلق خلقی در حجاز بهر سنت موی میکردند باز از یکی پرسید آن مجنون راه کز چه اندازید موی اینجایگاه گفت موی افکندن اینجا سنت است ترک این سنت دلیل محنت است چون شنود القصه آن دیوا