بیان وادی طلب
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود جد و جهد اینجات باید سال ها زآن که اینجا قلب گردد حال ها ملک اینجا بایدت انداختن
۸ شعر از عطار نیشابوری
چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صدتعب صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود جد و جهد اینجات باید سال ها زآن که اینجا قلب گردد حال ها ملک اینجا بایدت انداختن
گفت چون حق می دمید این جان پاک در تن آدم که آبی بود و خاک خواست تا خیل ملایک سر به سر نه خبر یابند از جان نه اثر گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان سرنهادند آن همه بر
وقت مردن بود شبلی بی قرار چشم پوشیده دلی پر انتظار در میان زنار حیرت بسته بود بر سر خاکستری بنشسته بود گه گرفتی اشک در خاکستر او گاه خاکستر بکردی بر سر او سایلی گفتش چنین وقتی که ه
دید مجنون را عزیزی دردناک کو میان ره گذر می بیخت خاک گفت ای مجنون چه می جویی چنین گفت لیلی را همی جویم یقین گفت لیلی را کجا یابی ز خاک کی بود در خاک شارع در پاک گفت من می جویمش هر
یک شبی محمود می شد بی سپاه خاک بیزی دید سر بر خاک راه کرده بد هر جای کوهی خاک بیش شاه چون آن دید بازو بند خویش در میان کوه خاک او فکند پس براند آنگاه چون بادی سمند پس دگر شب باز آم
بی خودی می گفت در پیش خدای کای خدا آخر دری بر من گشای رابعه آنجا مگر بنشسته بود گفت ای غافل کی این در بسته بود
یوسف همدان امام روزگار صاحب اسرار جهان بینای کار گفت چندانی که از بالا و پست دیده ور می بنگرد در هرچ هست هست یک یک ذره یعقوب دگر یوسف گم کرده می پرسد خبر درد باید در ره او انتظار ت
شیخ مهنه بود در قبضی عظیم شد به صحرا دیده پر خون دل دو نیم دید پیری روستایی را ز دور گاو می بست و ازو می ریخت نور شیخ سوی او شد و کردش سلام شرح دادش حال قبض خود تمام پیر چون بشنید