بخش ۱ - المقالة الثامنة و العشرون
سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو
۶ شعر از عطار نیشابوری
سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو
چون ایاز از چشم بدرنجور شد عاقبت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت میرو تا به نزدی
گشت محمود و ایاز دلنواز هردو در میدان غزنین گوی باز هر دو با هم گوی تنها باختند گوی همچون عشق زیبا باختند گاه این یک اسب تاخت و گاه آن گاه این یک گوی باخت و گاه آن ز آرزوی آن غلام
کودکی بود از جمالش بهره مهر و مه در جنب رویش زهره از لطافت وز ملاحت وز خوشی وز سراندازی بتیغ سرکشی آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت عاشقیش افتاد همچون س
گفت روزی پادشاه عصر خویش بر کنار بام شد بر قصر خویش کودکی را دید زیبا و لطیف مشت میزد سخت پیری را ضعیف زیر قصر آمد وزو پرسید حال کز چه او را میدهی این گوشمال گفت او را میبباید زد ب
صوفیی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفایی محکمش چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه مرد گفت از چه ز پس نگرنده کاینت باید خورد تا تو زنده