بخش ۱ - المقالة الرابعة و الثلثون
سالک دل مرده درمان طلب پیش روح الله آمد جان به لب گفت ای روح مجرد ذات تو زندگی در زندگی آیات تو تا ابد فتح و فتوح مطلقی از قدم تا فرق روح مطلقی پرتو خورشید عکس جان تست آب حیوان دست
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک دل مرده درمان طلب پیش روح الله آمد جان به لب گفت ای روح مجرد ذات تو زندگی در زندگی آیات تو تا ابد فتح و فتوح مطلقی از قدم تا فرق روح مطلقی پرتو خورشید عکس جان تست آب حیوان دست
آن سگی مرده براه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید عیسی مریم چو پیش او رسید همرهی را گفت این سگ آن اوست و آن سپیدی بین که در دندان اوست نه بدی نه ز
با رفیقی شب روی فرزانه شد بدزدی نیم شب درخانه ناگهی آن یار خود راگفت زود پای بیرون نه ازین خانه چو دود یار ازو پرسید کآخر حال چیست نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست گفت میکردم طلب تا هیچ
گشت پیدا یک کبوتر نازنین رفت موسی را همی در آستین از پسش بازی درآمد سرفراز گفت ای موسی بمن ده صید باز رزق من اوست ازمنش پنهان مدار لطف کن روزی من با من گذار گشت حیران موسی عمران از
در مصافی پادشاه حق شناس یافت از خیل اسیران بی قیاس با وزیر خویشتن گفت ای وزیر چیست رای تو درین مشتی اسیر گفت چون دادت خدای دادگر آنچه بودت دوستر یعنی ظفر آنچه آن حق دوستر دارد مدام
آن زنی اندر زنا افتاده بود وز ندامت تن بخون در داده بود از پشیمانی که بود آن مستمند خویشتن میکشت و درخون میفکند عاقبت شد سوی پیغامبر همی شرمناک از قصه خود زد دمی سر بگردانید پیغامب
کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این
گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی
شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او ف