بیان وادی عشق
بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید کس درین وادی به جز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود عاقبت اندیش نبود ی
۷ شعر از عطار نیشابوری
بعد ازین وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید کس درین وادی به جز آتش مباد وانک آتش نیست عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بود عاقبت اندیش نبود ی
چون خلیل الله درنزع اوفتاد جان به عزراییل آسان می نداد گفت از پس شو بگو با پادشاه کز خلیل خویش آخر جان مخواه حق تعالی گفت اگر هستی خلیل بر خلیل خویشتن جان کن سبیل جان همی باید ستد
خواجه ای از خان و مان آواره شد وز فقاعی کودکی بی چاره شد شد ز فرط عشق سودایی ازو گشت سر غوغای رسوایی ازو هرچ او را بود اسباب و ضیاع می فروخت و می خرید از وی فقاع چون نماندش هیچ بس
بود عالی همتی صاحب کمال گشت عاشق بر یکی صاحب جمال از قضا معشوق آن دل داده مرد شد چو شاخ خیزران باریک و زرد روز روشن بر دلش تاریک شد مرگش از دور آمد و نزدیک شد مرد عاشق را خبر دادند
در عجم افتاد خلقی از عرب ماند از رسم عجم او در عجب در نظاره می گذشت آن بی خبر بر قلندر راه افتادش مگر دید مشتی شنگ را نه سر نه تن هر دو عالم باخته بی یک سخن جمله کم زن مهره دزد پاک
اهل لیلی نیز مجنون را دمی در قبیله ره ندادندی همی داشت چوپانی در آن صحرا نشست پوستی بستد ازو مجنون مست سرنگون شد پوست اندر سرفکند خویشتن را کرد همچون گوسفند آن شبان را گفت بهر کردگ
گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی این سخن شد فاش در هر مجلسی چون سواره گشتی اندر ره ایاس می دویدی آن گدای حق شناس چون به میدان آمدی آن مشک موی رند هرگز ننگرستی جز بگوی آن سخن گفتند با محمو