(۱) حکایت کیخسرو و جام جم
نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ب
۱۴ شعر از عطار نیشابوری
نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ب
شبی در خواب دید آن مرد بیدار که ناگه بایزید آمد پدیدار بدو گفتا که ای شیخ زمانه چه گفتی با خداوند یگانه چنین گفت او که امر آمد ز درگاه که ای سالک چه آوردیم از راه بحق گفتم که آوردم
یکی پرسید از شبلی که در راه که بودت بدرقه اول به درگاه سگی را گفت دیدم بر لب آب که یک ذره نداشت از تشنگی تاب چو دیدی روی خود در آب روشن گمان بردی سگی دیگر معین نخوردی آب از بیم دگر
مگر می رفت ابراهیم ادهم براهی در دو کس را دید با هم یکی چیزی بیک جو زان دگر خواست بیک جو می نیامد کار او راست دگر ره گفت بستان یک جو از من که هست این کار را بیرون شو از من پس آن یک
مگر سنگ و کلوخی بود در راه بدریایی در افتادند ناگاه بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم کنون با قعر گویم سرگذشتم ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد ندانم تا کجا رفت و کجا شد کلوخ بی زبان آواز برداشت