(۱۲) حکایت ابراهیم ادهم
عطار نیشابوریمگر می رفت ابراهیم ادهم
براهی در دو کس را دید با هم
یکی چیزی بیک جو زان دگر خواست
بیک جو می نیامد کار او راست
دگر ره گفت بستان یک جو از من
که هست این کار را بیرون شو از من
پس آن یک گفت از تو من نپژهم
بیک جو این بندهم این بندهم
چو ابراهیم این بشنود درحال
چو مرغی میزد از دهشت پر و بال
گه از خود رفت و گه با خویش آمد
ز مردانش یکی در پیش آمد
ازو پرسید کای سلطان دین تو
چه افتادت که افتادی چنین تو
چنین گفتا که چون گفت این بندهم
بدل گفتم مگر گفت ابن ادهم
بیک جو این بندهم کرد آغاز
بیک جو این ادهم آمد آواز
اگر هر ذره دایم می خروشد
دل بیدار خود آن را نیوشد
گرفتم حالت مردان ندیدی
