بخش ۱ - المقالة الاولی
سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامی
۷ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامی
ظالمان کردند مردی را اسیر ریختند آبی برو چون زمهریر میزدندش چوب و او میگفت زار دست من گیر ای خدای کامگار شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه خادمی گفتش که ای سلطان راه گر از ایشانش شفاعت میکن
مار افسایی یکی حربه بدست کرده بد بر مار سوراخی نشست هر زمان میساخت معجونی دگر هر نفس میخواند افسونی دگر ناگهی عیسی برانجا درگذشت مار آمد پیش او در سر گذشت گفت ای روح الله ای شمع ان
آن یکی درخواند مجنون را ز راه گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه گفت هرگز مینباید زن مرا بس بود این زاری و شیون مرا گفت او را چون نمیخواهی برت این همه سودا برون کن از سرت یاد خوشتر گفت
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب در شهر میگردید خوار گفت لیلی را کسی کان خیره مرد جمله گرد شهر میگردد بدرد گفت اگر در عشق باشد استوار یک دمش با شهر گردیدن چکار بعدازان شد سر ب
پیره زالی برد پیش بوسعید کودکی را تا بود او را مرید آن جوان در کار مرد آمد ولیک زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک برگ بی برگی و بی خویشی نداشت طاقت خواری و درویشی نداشت خاست مرد و شیخ را
پادشاهی دختری دارد چو ماه تو درون خانه باشی قعر چاه کی توانی دید هرگز روی او پس چه کن لازم شواندر کوی او تو چو لازم باشی آن درگاه را برتو افتد یک نظر آن ماه را در دوعالم بس بود آن