بخش ۱ - المقاله الخامس عشر
نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم
۵ شعر از عطار نیشابوری
نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم
مگر بیمار شد آن تنگ دستی که دایم کونه هیزم شکستی بپرسش رفت غزالی بر او نشست از پای اما بر سر او بدو گفتا که بهتر گردی این بار مخور غم زین جوابش داد بیمار که بهتر گشته گیرم ای خردمن
مگر دیوانه ای می شد به راهی سر خر دید بر پالیزگاهی بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب چراست این استخوانش بر سر چوب چنین گفتند کای پرسنده راز برای آنک دارد چشم بد باز چو شد دیوانه زان معنی
مگر آن روستایی بود دلتنگ بشهر آمد همی زد مطربی چنگ خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت کشید او لالکا در مطرب انداخت سر مطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند چو سوی ده شد آن بیچاره
عزیزی بر لب دریا باستاد نظر از هر سوی دریا فرستاد یکی دریا همی دید آرمیده یکی فطرت بحدش نارسیده بدریا گفت ای بس بی نهایت ز آرام تو می ترسم بغایت که گرموجی برآید یک دم از تو بسی کشت