بخش ۵ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریعزیزی بر لب دریا باستاد
نظر از هر سوی دریا فرستاد
یکی دریا همی دید آرمیده
یکی فطرت بحدش نارسیده
بدریا گفت ای بس بی نهایت
ز آرام تو می ترسم بغایت
که گرموجی برآید یک دم از تو
بسی کشتی که افتد بر هم از تو
عزیزی بر لب دریا باستاد
نظر از هر سوی دریا فرستاد
یکی دریا همی دید آرمیده
یکی فطرت بحدش نارسیده
بدریا گفت ای بس بی نهایت
ز آرام تو می ترسم بغایت
که گرموجی برآید یک دم از تو
بسی کشتی که افتد بر هم از تو