بخش ۱ - المقالة الثالثة و العشرون
سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید
۱۵ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید
کرد ازمکه عمر عزم سفر در سرای آبستنی بودش مگر گفت الهی ای جهان روشن بتو رفتم و طفلم سپردم من بتو چون عمر القصه بازآمد ز راه مرده بود آبستنش از دیرگاه از سر گور زن آوازی رسید کانچه
گفت رکن الدین اکافی مگر می فشاند اندر سخن روزی گهر مجلس او پاره شوریده شد خواجه را آن از کسی پرسیده شد کاین چه افتادست وین شورش چراست ما نمیدانیم بر گویید راست آن یکی گفتش فلان مرد
مرتضی را گفت مردی نامور تو چه میدانی بعالم بیشتر گفت طاعت بیشتر بر آسمانست زانکه آنجا منزل روحانیانست لیک بر روی زمین از خشک و تر هیچم از غفلت نیاید بیشتر ور ز زیر خاک میپرسیم نیز