حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت
خورد عیاری بدان دل خسته باز با وثاقش برد دستش بسته باز شد که تیغ آرد زند در گردنش پاره نان داد آن ساعت زنش چون بیامد مرد با تیغ آن زمان دید آن دل خسته را در دست نان گفت این نانت که
۲ شعر از عطار نیشابوری
خورد عیاری بدان دل خسته باز با وثاقش برد دستش بسته باز شد که تیغ آرد زند در گردنش پاره نان داد آن ساعت زنش چون بیامد مرد با تیغ آن زمان دید آن دل خسته را در دست نان گفت این نانت که
آفرین جان آفرین پاک را آن که جان بخشید و ایمان خاک را عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد آسمان را در زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت آن یکی را جنبش ماد