(۱) حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد
بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک
۱۵ شعر از عطار نیشابوری
بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک
چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون خروشی از میان قوم برخاست که از زنار ناید کار تو راست چگونه باشد ای سلط
به پیش کعبه ابراهیم ادهم بحق می گفت کای دارای عالم مرا معصوم خواه و بی گنه دار گناهی کان رود زانم نگه دار یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که این عصمت که می خواهی تو در راه همین بودست از م
یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ازو می خواست چیزی می ندادش بسی بر پیش دکان ایستادش زبان بگشاد دکاندار پر پیچ که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ چو کردی زخم از من نقد می جو