(۳) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد
عطار نیشابوریبپرسید از اویس آن پاک جانی
که می گویند سی سال آن فلانی
فرو بردست گوری خویشتن را
فرو آویخته آنجا کفن را
نشسته بر سر آن گور پیوست
ز گریه می ندارد یک زمان دست
بروز آرام و شب خوابش نماندست
بچشم اشک ریز آبش نماندست
بخوف و ترس او در روزگاری
نیفتادست هرگز ترسگاری
تو او را دیده ای پاک گوهر
ورا گفتا مرا آن جایگه بر
چو رفت آن جایگه او را چنان دید
ز بیم تیغ مرگش بیم جان دید
بزاری و نزاری چون خیالی
تنی لاغر بمانند هلالی
