بخش ۱ - المقاله الرابع عشر
خوش است این کهنه دیر پرفسانه اگر نه مردنستی در میانه درین محنت سرا اینست ماتم که ما را می بنگذارند با هم خوشستی زندگانی و کیستی اگر نه مرگ ناخوش درپیستی نشاط ار هست بی دوران غم نیس
۶ شعر از عطار نیشابوری
خوش است این کهنه دیر پرفسانه اگر نه مردنستی در میانه درین محنت سرا اینست ماتم که ما را می بنگذارند با هم خوشستی زندگانی و کیستی اگر نه مرگ ناخوش درپیستی نشاط ار هست بی دوران غم نیس
یکی پرسید از آن مجنون پرغم که رمزی بازگوی از خلق عالم چنین گفتا که خلق این خرابه همه هستند کالوی قرابه بنادانی چو آن حجام استاد دمی خوش می کشند از خون وزباد سزد گر از جهان بسیار گو
شنودم کز سلف درویش حالی هوای قلیه ای بودش به سالی چو سیمی دست داد آن مرد درویش سوی قصاب راه آورد در پیش مگر قصاب ناخوش زندگانی بدادش گوشتی چو نان که دانی چو پیر آن گوشت الحق نه چنا
شنودم من که جایی بی دلی بود نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود زدندش کودکان سنگی ز هر راه تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه بسوی آسمان برداشت سر را که چون بردی دل این بی خبر را تگرگ و سنگ کردی
بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن که هر کو شد به کعبه گشت ایمن فراوان تن زد آن دیوانه در راه که تا در مکه آمد پیش درگاه هنوز از کعبه پای او بدر بود که بربودند دستارش ز سر زود یکی اعرابیی
عزیزی گفت من عمری درین کار بعقد و جد در بودم گرفتار چو پنهان می شدم من خود نبودم چو پیدا می شدم بودم چه سودم