بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریشنودم من که جایی بی دلی بود
نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود
زدندش کودکان سنگی ز هر راه
تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه
بسوی آسمان برداشت سر را
که چون بردی دل این بی خبر را
تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار
شدی تو نیز با این کودکان یار
چه می گویم برو ای غافل مست
که یار تو نیالاید بتو دست
نیی تو اهل یار و یار دورست
تو دور از کار وز تو کار دورست
یقین می دان که خورشید سرافراز
نخواهد شد بسوی کس سرانداز
به پیش آفتاب نام بردار
چه سارخک و چه پیل آید پدیدار
