(۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن
مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلی
۱۴ شعر از عطار نیشابوری
مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلی
مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه که هرگز پیر زالی پر نیازی نسازد خویشتن را پی پیازی که تا زان پی پیاز آن زن
برای درمنه برخاست آن پاک درمنه چون برون می کرد از خاک برون افتاد حالی صره زر ازان غم دست می زد سخت بر سر بحق گفتا که کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم چرا چیزی دهی از پیش
مگر یک روز محمود نکو روی ز لشکر اوفتاده بود یک سوی بره در پیشش آمد پیرزالی عصایی چون الف قدی چو دالی یکی انبان بگردن برنهاده که سوی آسیا می شد پیاده شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست
مگر می رفت شیخی کاردیده بره در دید طاقی برکشیده همایی کرده از کج بر سر او بگسترده ز هم بال و پر او زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز تو بی شرمک بدینجا آمدی باز بهر یک چند بگشایی پری تو