بخش ۱ - المقاله الحادی عشر
عزیزا گر شوی از خواب بیدار خبر یابی ز شادیهای بسیار اگرچه جمله در اندوه و دردیم یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد چو دردی هست درمان نیز باشد اگر امروز ظاهر نیست
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
عزیزا گر شوی از خواب بیدار خبر یابی ز شادیهای بسیار اگرچه جمله در اندوه و دردیم یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد چو دردی هست درمان نیز باشد اگر امروز ظاهر نیست
یکی شاگرد احول داشت استاد مگر شاگرد را جایی فرستاد که ما را یک قرابه روغن آنجاست بیاور زود آن شاگرد برخاست چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت قرابه چون دو دید احول عجب داشت بر استاد آ
یکی از بایزید این شیوه درخواست که هرچیزی که پنهانست و پیداست ز عرش و فرش و کونین این همه چیست همه گفتا منم چون مردم از زیست هر آنگه کین نهاد او هم فروشد همین عالم همان عالم فروشد ن
ز رب العزه اندر خواست داود که حکمت چیست کآمد خلق موجود خطاب آمد که تا این گنج پنهان که این ماییم بشناسند ایشان چو از بهر شناسایی گنجی بگلخن سر فرو آری برنجی اگر چشم دلت بیننده بودی
مگر باز سپید شاه برخاست بشد تا خانه آن پیرزن راست چو دیدش پیرزن برخاست از جای نهادش در بر خود بند برپای سبوسی تر خوشی در پیش او کرد نهادش آب و مشتی جو فرو کرد کجا آن طعمه بود اندر