بخش ۱ - المقالة التاسعة و الثلثون
سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دا
۷ شعر از عطار نیشابوری
سالک بیدل فغان برداشته پیش دل شد دل ز جان برداشته گفت ای حایل میان جسم و جان عکس اسرار تو ذرات جهان جمله اسرار هست و نیست راست تا ابد از ذات تو حاصل تراست هست آن ذرات جمله معنوی دا
عاشقی را بود معشوقی چو ماه مهر کرده ترک پیش او کلاه مدتی در انتظارش بوده بود جان به لب پرخون دل پالوده بود داد آخر وعده وصلیش یار گفت خواهد بودت امشب روز بار مرد آمد تا در دلخواه خ
خسروی کاعجوبه آفاق بود خسروی او علی الاطلاق بود دختری چون ماه زیر پرده داشت از غمش خورشید ره گم کرده داشت پای تا سر لطف و زیبایی و ناز دلفروز و دلفریب و دلنواز آفتاب روی او افروخته
گشت یک روز از ایاز نازنین در میان جمع سلطان خشمگین خواند پیش خود حسن را شهریار گفت ازین پس با ایازم نیست کار جان من میجوشد از وی چون کنم تخت بندش بر نهم یا خون کنم یا کنم آزادش و س
آن یکی پرسید از مجنون مگر کز سخنها تو چه داری دوستر گفت من لا دوستر دارم مدام تاکه جان دارم مرا لا می تمام گفت تا باشد نعم ای بیخبر لا تو از بهر چه داری دوستر گفت وقتی کردم از لیلی
کاملی بگذشت در آتش گهی چون بدید آتش زهش شد ناگهی چون به هوش آمد رفیقی بر رسید کز چه مرغ عقلت از بر برپرید گفت چون آتش بدیدم آن زمان برگشاد از حال خود آتش زفان گفت هان تا در من از د
کره میتاخت سلطان در شکار میگریخت از وی شکار بیقرار بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه شاه گفتش ای غلام نیک خواه از چه پیدا شد چو باران اشک تو گفت چون پنهان نماند از رشک تو تا چرا تو بادتک