(۷) حکایت گبر که پُل ساخت
عطار نیشابورییکی گبری که بودی پیر نامش
که جدی بود در گبری تمامش
یکی پل او زمال خویشتن کرد
مسافر را محب از جان و تن کرد
مگر سلطان دین محمود یک روز
بدان پل در رسید از راه پیروز
یکی شایسته پل از سوی ره دید
که هم نیکو و هم بر جایگه دید
کسی راگفت کین خیری بلندست
که بنیاد چنین پل اوفکندست
بدو گفتند گبری پیرنامی
ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی
بخواندش گفت پیری تو ولیکن
گمانم آن که هستی خصم مومن
بیا هر زر که کردی خرج پل تو
بهای آن ز من بستان بکل تو
