... - عطار نیشابوری | ناهیدپادشاهی بود عالم زان او
هفت کشور جمله در فرمان او
بود در فرماندهی اسکندری
قاف تا قاف جهانش لشگری
جاه او دو رخ نهاده ماه را
مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را
داشت آن خسرو یکی عالی وزیر
در بزرگی خرده دان و خرده گیر
یک پسر داشت آن وزیر پر هنر
حسن عالم وقف رویش سر به سر
کس به زیبایی او هرگز ندید
هیچ زیبا نیز چندان عز ندید
از نکو رویی که بود آن دلفروز
هیچ نتوانست بیرون شد به روز
گر به روز آن ماه پیدا آمدی
صد قیامت آشکارا آمدی
چهره ای داشت آن پسر چون آفتاب
طره ای هم رنگ و بوی مشک ناب
آب حیوان بی لبش لب خشک بود
چون ستاره ره نماید در جهان
سی درون ذره ای چون شد نهان
در سرافرازی به پشت افتاده باز
صد جهان جان را به یک دم صد شکن
زلف او بر رخ بسی منسوبه داشت
در سر هر موی صد اعجوبه داشت
خود کجا بد آن کمان را بازویی
کرده از هر مژه ای صد ساحری
چون شکر شیرین و سرسبز از نبات
گفتن از دندان او بی خرد گیست
کان گهر از عزت خود برد گیست
ماضی و مستقبل از وی کرده حال
شاه از و القصه مست مست شد
و ز بلای عشق او از دست شد
گرچه شاهی سخت عالی قدر بود
چون هلالی از غم آن بدر بود
گر نبودی لحظه ای در پیش او
جوی خون راندی دل بی خویش او
نه قرارش بود بی او یک نفس
نه زمانی صبر بودش زین هوس
روز و شب بی او نیاسودی دمی
مونس او بودش به روز و شب همی
راز می گفتی بدان مه چهره باز
شاه را نه خواب بودی نه قرار
وان پسر در خواب رفتی پیش شاه
شاه می کردی به روی او نگاه
جمله شب خفته می بودی ستان
شه در آن مه روی می نگریستی
هر شبی صد گونه خون بگریستی
گاه گرد از موی او افشاندی
گه ز درد عشق چون باران ز میغ
بر رخ او اشک راندی بی دریغ
یک نفس از پیش خود نگذاشتش
تا که بودی لازم خود داشتش
کی توانست آن پسر دایم نشست
لیک بود از بیم خسرو پای بست
گر برفتی یک دم از پیرامنش
لیکشان زهره نبود از بیم شاه
دختری خورشید رخ همچون نگار
همچو آتش گرم شد در کار او
کی شبی با او نشستی سازکرد
مجلسی چون روی خویش آغازکرد
از نهان بی شاه با او درنشست
بود آن شب از قضا آن شاه مست
نیم شب چون نیم مستی پادشاه
دشنه ای در کف بجست از خوابگاه
آن پسر را جست هیچش می نیافت
عاقبت آنجا که بود آنجا شتافت
دختری با آن پسر بنشسته دید
هر دو را در هم دلی پیوسته دید
چون بدید آن حال شاه نامور
مست و عشق و آنگهی سلطان سری
چون بود معشوق او با دیگری
شاه با خود گفت بر چون من شهی
چون گزیدی دیگری اینت ابلهی
هیچ کس هرگز نکرد آن با کسی
رو بکن الحق که شیرین می کنی
هم سر افرازان عالم پست تو
هم مرا هم راز و هم همدم مدام
هم مرا هم درد و هم محرم مدام
در نشینی با گدایی در نهان
از تو پردازم همین ساعت مکان
این بگفت و امر کرد آن شهریار
تا ببستند آن پسر را استوار
کرد همچون نیل خام از چوب شاه
بعد از آن شد گفت تا دارش زدند
گفت اول پوست از وی درکشید
سرنگون آنگه به دارش برکشید
تا هم آخر او به کس نکند نگاه
در ربودند آن پسر را زار و خوار
تا در آویزند سر مستش ز دار
این چه خذلان بود کامد در رهت
چه قضا بود این که دشمن شد شهت
عزم کرده تا کنند او را تباه
آن وزیر آمد دلی پر درد و داغ
هر یکی را داد دری شب چراغ
گفت امشب هست مست این پادشاه
وین پسر را نیست چندینی گناه
هم پشیمان گردد وهم بی قرار
هرک او را کشته باشد بی شکی
شاه از صد زنده نگذارد یکی
آن غلامان جمله گفتند این نفس
درزمان از ما بریزد جوی خون
پس کند بردار ما را سرنگون
بازکردش پوست از تن همچوسیر
خاک از خونش گل گل رنگ کرد
وآن پسر را کرد درپرده نهان
تا چه زاید از پس پرده جهان
شاه چون هشیار شد روزی دگر
همچنان می سوخت از خشمش جگر
آن غلامانرا بخواند آن پادشا
گفت با آن سگ چه کردید از جفا
جمله گفتندش که کردیم استوار
شاه چون بشنود آن پاسخ تمام
شاد گشت از پاسخ آن دو غلام
شاه گفتا همچنان تا دیرگاه
چون شنود این قصه خلق شهر او
جمله را دل درد کرد از بهر او
گوشتی دیدند خلقان غرق خون
پوست از وی درکشیده سرنگون
آن که و مه هرک دیدش آن چنان
همچو باران خون گرستی در نهان
روز تا شب ماتم آن ماه بود
شهر پردرد و دریغ و آه بود
بعد روزی چند بی دلدار خویش
شه پشیمان گشت از کردار خویش
خشم او کم گشت عشقش زور کرد
روز و شب بنشسته در خلوت خوشی
بوده دایم از شراب وصل مست
در خمار وصل چون داند نشست
کار او پیوسته زاری بود و بس
جان او می سوخت از درد فراق
گشت بی صبر و قرار از اشتیاق
دیده پر خون کرد و سر بر خاک راه
جامه نیلی کرد و در برخود ببست
در میان خون و خاکستر نشست
نه طعامی خورد از آن پس نه شراب
در رمید از چشم خون افشانش خواب
چون در آمد شب برون شد شهریار
کرد از اغیار خالی زیر دار
چون ز یک یک کار او یاد آمدیش
بر دل او درد بی اندازه شد
بر سر آن کشته می نالید زار
خون او در روی می مالید زار
خویش را در خاک می افکند او
پشت دست از دست برمی کند او
همچو شمعی در میان اشک و سوز
چون برآمد چل شبان روزتمام
همچو مویی شد شه عالی مقام
کس نداشت آن زهره درچل روزوشب
از پس چل شب نه نان خورد و نه آب
آن پسر را دید یک ساعت بخواب
روی همچون ماه اودراشک غرق
ازقدم در خون نشسته تا بفرق
شاه گفتش ای لطیف جان فزای
ازچه غرق خون شدی سرتابپای
بازکردی پوست از من بی گناه
این وفاداری بود ای پادشاه
یار با یارخود آخر این کند
کافرم گر هیچ کافر این کند
من چه کردم تا تو بردارم کنی
روی اکنون می بگردانم ز تو
داد من بستاند از تو کردگار
شاه چون بشنود از آن مه این جواب
درزمان درجست دل پر خون زخواب
چون شود از تشویر تو جان ودلم
همچو من گوهر شکست خود که کرد
اینچ من کردم بدست خود که کرد
می سزد گر من به خون آغشته ام
تا چرا معشوق خود را کشته ام
تو مکن بد گرچه من بد کرده ام
زانک این بد جمله با خود کرده ام
من چنین حیران و غمناک از توم
خاک بر سر بر سر خاک از توام
از کجا جویم ترا ای جان من
گر جفا دیدی تو از من بی وفا
از تنت گر ریختم خون بی خبر
مست بودم کین خطا بر من برفت
خود چه بود این کز قضا بر من برفت
گر تو پیش از من برفتی ناگهان
بی تو من کی زنده مانم در جهان
بی تو چون یکدم سر خویشم نماند
زندگانی یک دو دم بیشم نماند
جان به لب آورد بی تو شهریار
تا کند در خون بهای تو نثار
گر شود جاوید جانم عذر خواه
هم نیارد خواست عذر این گناه
وز دلم گم گشتی این درد و دریغ
خالقا جانم درین حیرت بسوخت
پای تا فرق من از حسرت بسوخت
چند سوزد جان من در اشتیاق
جان من بستان به فضل ای دادگر
زانک من طاقت نمی دارم دگر
همچنین می گفت تا خاموش شد
چون ز حد بگذشت درد پادشاه
بود پنهان آن وزیر آن جایگاه
شد بیاراست آن پسر را در نهان
آمد از پرده برون چون مه ز میغ
پیش خسرو رفت با کرباس و تیغ
همچو باران اشک می بارید زار
چون بدید آن ماه را شاه جهان
می ندانم تا چه گویم این زمان
شاه در خاک و پسر در خون فتاد
کس چه داند کین عجایب چون فتاد
هرچ گویم بعد ازین ناگفتنیست
در چو در قعرست هم ناسفتنیست
شاه چون یافت از فراق او خلاص
هر دو خوش رفتند در ایوان خاص
بعد ازین کس واقف اسرار نیست
زانک اینجا موضع اغیار نیست
آنچ آن یک گفت آن دیگر شنود
کور دید آن حال گوش کر شنود
من کیم آنرا که شرح آن دهم
ور دهم آن شرح خط برجان دهم
نارسیده چون دهم آن شرح من
تن زنم چون مانده ام در طرح من
گر اجازت باشد از پیشان مرا
چون سر یک موی نیست این جایگاه
جز خموشی روی نیست این جایگاه
نیست ممکن آنک یابد یک زمان
گرچه سوسن ده زفان بیش آمدست
این زمان باری سخن کردم تمام
کار باید چند گویم والسلام