شمارهٔ ۲۹۶
قاسم انوارحالت جان مرا پیر مغان می داند
آنکه پیوسته ز پیدا و نهان می داند
همت پیر مغان را چه توان گفت که او
قیمت راهبر و راهروان می داند
به همه حال اگر نیک و اگر بد باشم
راز من از همه رو جان جهان می داند
گرچه خفتیم و نرفتیم طریقی برشاد
یار ما قصه برخیز و بران می داند
ما اگر بی خبرانیم درین ره اما
او ز احوال دل بی خبران می داند
چند گویی که چسانی و چه حالست ترا
حال من گر تو ندانی همه دان می داند
هر چه گفتیم و شنیدیم یقینست آن یار
همه را سربه سر از نور عیان می داند
عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
دوست خود شدت عمر گذران می داند
بر سر کوی تو ساکن شود و جان بازد
قاسمی مصلحت وقت در آن می داند
