بخش ۱ - تمهید
منت خدای راجلت عظمته و علت کلمتهکه بشعشعه انوار اسرار شموس ارواح اقمار قلوب انسان رایعنی سیارات سماوات نفوس ایشان رابحکم قدم از عالم عدم موجود گردانید و خاکیان خطه امکان را بتشریف ...

سید معینالدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفیالدین اردبیلی بود. معینالدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفیالدین به اسم صدرالدین موسی به او لقب قاسمالأنوار را بخشید. قاسم بعدها شاگردی سید محمد میرمخدوم را که از مدینه به نیشابور آمده بود، نمود. سید قاسم بعد از آنکه مدتی در آذربایجان بود، به اشارت صدرالدین به گیلان رفت و بعد از چندی اقامت در گیلان و قزوین عازم خراسان شد و در نیشابور با اعتراض علما و اهل ظاهر روبرو شد و به هرات رفت و در آن شهر اقامت گزید. در این شهر عده زیادی به حلقه تربیت وی در آمدند و در خراسان شهرتی فراگیر یافت. در میان شاگردان و پیروان وی شماری از امیرزادگان دربار هرات نیز وجود داشتند. شهرت قاسم انوار در هرات و افزایش روزافزون پیروان او موجب هراس صاحب منصبان این دیار خاصه بایسنقر میرزا شد. تا آن که در سال ۸۳۰ در حجرهٔ احمد لر دیوان قاسم انوار یافت شد و به سبب تهمت ارتباط با احمد لر، قاتل شاهرخ تیموری، مجبور به ترک هرات شد. در این زمان سید قاسم در سمرقند سکونت گزید و سپس به خرگرد جام رفت. در جام، سید قاسم خانقاهی ترتیب داد و در همانجا در سن هشتاد سالگی درگذشت و در باغ خانقاهش در روستای لنگر تربت جام به خاک سپرده شد. امیرعلیشیر نوایی دستور داد بر قبر او بقعهای بسازند. وی همچنین به مردم و به صوفیان اجازه داد که از قبر قاسم انوار دیدن کنند.
منت خدای راجلت عظمته و علت کلمتهکه بشعشعه انوار اسرار شموس ارواح اقمار قلوب انسان رایعنی سیارات سماوات نفوس ایشان رابحکم قدم از عالم عدم موجود گردانید و خاکیان خطه امکان را بتشریف ...
حمد بر حضرت غنی احد الذی لم یلد ولم یولد واهب ملک بود و اصل وجود لیس فی الملک غیره موجود آن کریمی که جود او عامست واهب دینولی اسلامست صلوات و درود بر احمد از کریم ودود و فرد احد آن...
یک صفت عجب آمد این اماره را بوالعجب عفریت مردم خواره را عجب چبودآنکه نفس شوم کید خویشتن فایق نهد بر عمر و زید وز خود اندر خویشتن دارد نظر زان سبب کز مرگ باشد بی خبر عجب را جنبش ز ا...
قسم احوال بعد ازین باشد هر که دانست مرد دین باشد اول آن محبتست بدان پس ازان غیرتست و شوق ز جان پس قلقپس عطش بودای دل بعداز آن وجد دید شد منزل هیمانست و برق و ذوق تمام ختم شد این در...
هر کرا قصد حریم کبریاست دشمنش در راه دین کبر و ریاست گربه باشد هرکه دارد این صفت سگ به ازویپیش اهل معرفت حب دنیا مظهر وصف ریاست خودریایی کیستشخص خودنماست ضد اخلاصست و شرک اصغر ست ا...
بعد ازین قسمت ولایاتست داند آن کس که در مقاماتست لحظه و وقتپس صفا و سرور سر و نفسست و غربت از خود دور غرق و هیبتتمکن و آنگاه بعد ازین بر حقایق آمد راه
خارپشتی بد میان کوهسار خویشتن را کرده پنهان زیر خار در گریبان برده سر فارغ ز خلق هم ز خارخویش خود را کرده دلق در میان سنگلاخی تشنه لب وز کمال تشنگی در عین تب رو به جایع میان کوه و ...
اول آن مکاشفه است و یقین بعد ازان در مشاهده می بین پس ازینت معانیست و حیات قبض و بسطست و سکر بهر نجات صحوپس اتصال خواهد بود بعد ازان انفصال خواهد بود بعد ازین در نهایتست کلام چون ح...
هر کرا دلق ریا در بر بود از سگان کوی واپس تر بود نیست درویشی بزرق و شید و شین تاج درویشست ترک عالمین هرگز از دلق ریا بر سر میار شاشه ابلیس را باران مدار بر طریق علم باید رفت راه تا...
معرفتپس بقای جان باشد پس فنا ملک جاودان باشد پس بتحقیق میشود مشهور پس بتلبیس می شود مستور پس وجودست و بعد ازان تجرید هست تفرید و جمعپس توحید قاسمی یار آنکه دین دارد هرکه دین داشت م...
عالمی را کین صفت بر سر زند آتش اندر دین پیغمبر زند راه باطل پیش گیرد روز وشب وز جدل ماند میان سوز تب با مسلمان شود در بحث عاق وانگهی گوید سخن با طمطراق از برای شهرت خلق جهان چون دد...
چون هوی بر حب دنیی شد مزید بختت اندر نفس شوم آمد پدید شبهه و شک اصل بخلستای پسر باتو گویم اصلها را سربسر حب دینی اصل شک وشبهه دان چون بدانی با تو گویم بعد ازان اصل حب دنیی دون از ه...
عارفی خوش گفت با مردی بخیل ای بدست ناجوانمردی ذلیل تا بخیلی چون زنان بی زهره ای دایم از وصل خدا بی بهره ای وصل او در بذل جانست ای علیل دور ازین دولت بود مرد بخیل چون ز دستت بر نیای...
کرده است از لطف خود یزدان ما هر صفت چون گوی در چوگان ما همچو گویی هر صفت گردان بود لیک گردش در خور میدان بود قدرتش چوگان و میدانش امل این چنین رفتست تقدیر ازل
بود در گیلان سپهبد زاده ای نیک مردیمقبلیآزاده ای مملکت را پاک کرد از شر و شین با لقب نامش جلال الدین حسین پادشاهی بس ارادتمند بود طالب درویش و دانشمند بود صوفیان صاف دل را خاک راه ...
چون نظر از ذات بیچون قدیم برصفات خویشتن بودش مقیم عشق را جنبش ازآنجا شد عیان گر طلب کاری حقایق را بدان داشت بر افعال خود دایم نظر از صفات خود بصیر خیر وشر عقل والا زین نظر آمد پدید...
بشنوای طالب ره توفیق در طریق خدا علی التحقیق صد مقامست پیش اهل دید اولش یقظهآخرش توحید گرچه زین بیشتر توان گفتن در معنی به صد بیان سفتن لیک این صد بود اصول همه سالکان را بود وصول ه...
یا مغیث المذنبین معطی السؤال یاانیس العارفینیا ذوالجلال ای ز عشقت هر دلی را مشکلی وی ز شوقت در جنون هر عاقلی در تمنای تو دل سودازده شور عشقت آتش اندر ما زده ای جهان عقل و جان حیران...
مخزن اسرار ربانی دلست محرم انوار روحانی دلست خانه دل معدن صدق و صفاست مظهر انوار ذات کبریاست دل چه باشد کاشف اطوار روح دل چه باشد قابل امطار روح زهد و تقویقربت و خوف و رجا اعتبار و...
شیخ عالم آفتاب اولیا پیشوای دین صفی الاصفیا آنکه ازوی گشت مشهور اردویل وز جمالش شد پر از نور اردویل دلنواز طالبان جان گداز واقف اسرار و شه بیت نیاز زابتدای حال میک ردی سفر در طلب پ...
داشتم یاری که مرد مرد بود شیخ و دانشمند و صاحب درد بود گفت با من قصه ای در باب دل از رویم آن سید ارباب دل کان بزرگ دین بایام بهار بود در سیری میان مرغزار دید درویشی سراندر جیب دلق ...
حاکم مطلقخدای ذوالجلال قادر بی چون قدیم بر کمال کرد سلطان عشق را بر عالمی کاهل معنی امر خوانندش همی عقل را بر عالم خلق این چنین کرد حاکمحاکم دنیا و دین هر دوراز آمد شد آن نظرتان گش...
حق بر تحقیق سلطان ازل قادر بیچونقدیم لم یزل روح انسان را ز لطف لایزال کرد در انواع اشیا بی همال داد از اوصاف خود تشریف او کرد خود با خویشتن تعریف او قدرت وسمع وبصرعلم وحیات هم کلام...
آن همایون طایر فرخنده فال روح انسانیانیس ذوالجلال چون نهاد از عالم علوی قدم در قفسبیچارهازحکم قدم خاکدانی دید مستوحش مقیم داشت حزنی بهر اوطان قدیم تا بدان غایت که در وقت ظهور ظاهر ...