شمارهٔ ۴۲۸
قاسم انواریک جام به جانی دهد آن ساقی خودکام
المنة لله زهی بخت و سرانجام
این جام تو اندر دو جهان مقصد اقصاست
انعام تو عامست ولی کی شود این عام
آشفته آن غمزه دل عالم و عامی
سودازده عشق اگر پخته اگر خام
دنیا همه دامست و درو دانه تزویر
آسوده و فردیم هم از دانه هم از دام
گر عشق نداری و غم عشق نداری
آخر بچه کار آیی ای عام کالانعام
بر مرکب عرفان ره تحقیق توان رفت
خوش راه نوردیست گهی تند و گهی رام
گر نور یقین جلوه گر آید بحقیقت
فارغ شود از لات و هبل عابد اصنام
رمزی دو سه از جانب آن یار عیان کن
عالم نشود دل مگر از جانب علام
قاسم ستم یار نهایت نپذیرد
هرگز نرسد واقعه هجر به اتمام
