شمارهٔ ۵۲۹
قاسم انوارمقررست و معین بحجت و برهان
که غیر دوست کسی نیست در مکین و مکان
هزار بار بگفتم هزار بار هزار
که قدر خود بشناس ای خلاصه دوران
نخست منزلت الله گوی و خوش می باش
بگو به منزل ثانی که علم القرآن
بجان دوست که یک قصه را مسلم دار
محمدست امین و خداست دار امان
بدان ز مشرب عرفان حیات مگو جان یابی
که عین آب حیاتست مشرب عرفان
دگر ز عقل حکایت مگو در این مجلس
هزار عقل بیک جو بمجلس مستان
بیا بگوش دل عاشقانه خوش بشنو
که شوق و شورش عشقست در زمین و زمان
بقدر عشق بود جاه هر کجا باشد
چه جای حشمت جمشید و ملکت خاقان
بآشکار و نهان قاسمی گوید
که عشق دوست بورزید آشکار و نهان
